ماهك كوچولو خونه ي مادر بزرگ و پدربزرگش رو خيلي دوست داشت.
خونه ي آنها يك حياط كوچك نقلي داشت با يك حوض كوچك نقلي كه توش سه تا ماهي قرمز كوچولو بود. يه درخت خوشگل هم توي حياط بود كه عصرها سايه اش مي افتاد روي حوض.
ماهك هروقت كه به ديدن پدربزرگ و مادربزرگش مي اومد يك كمي نون خشك برميداشت و ميرفت لب حوض، پاهاشو ميكرد توي حوض و به ماهي ها غذا ميداد.
ماهي ها تند و تند شنا ميكردن و ميومدن دور پاهاي ماهك جمع ميشدن تا غذا بخورن. ماهك هم قلقلكش ميومد و غش غش ميخنديد.
بعضي شب ها هم پدربزرگ فواره رو روشن ميكرد و يه هندونه ي بزرگ مينداخت توي آب تا حسابي خنك بشه.
بعدم با كمك ماهك زيرانداز رو مي آوردن و پهن ميكردن و شام رو اونجا توي حياط، پيش ماهي ها ميخوردن.
ماهك انقدر ماهي كوچولوها رو دوست داشت كه دلش ميخواست هرروز اونها رو ببينه.
بخاطر همينم يك روز كه مادرش صداش زد تا پاهاشو از توي حوض دربياره تا برگردن به خونه ي خودشون، به مادرش گفت: "مامان... ميشه اون ماهي كه از همه كوچيكتره رو با خودمون ببريم خونه و بندازيمش توي تنگ ؟"
مادرش گفت: "ماهك جون اما تنگ خونه ي ما براي اين ماهي ها كوچيكه. ماهي كوچولو دلش ميگيره. تازه دلش براي مادربزرگ هم تنگ ميشه."
اما ماهك شروع كرد به اصرار كردن: "مامان من خودم همش مراقبشم، باهاش حرف ميزنم تا دلش براي مادربزرگ تنگ نشه. مامان... لطفا اجازه بده."
مادربزرگ از توي خونه اومد بيرون و گفت: "ببينم ماهك جون.. تو دوس داري بري توي يه اتاق خيلي كوچيك كه نتوني توش بدوي و بازي كني، بدون پدر و مادرت زندگي كني؟"
ماهك گفت: "معلومه كه نه... من خونه ي خودمون رو دوست دارم. دلم ميخواد پيش مامان و بابام باشم."
مادربزرگ گفت: "آهان... ديدي... پس چجوري دلت مياد اين ماهي كوچولو رو از مامان و باباش جدا كني و ببريش توي يه جاي خيلي كوچيك؟ مگه تو ماهي ها رو دوست نداري؟"
ماهك كمي فكر كرد و گفت: "چرا. من ماهي ها رو خيلي دوست دارم. دلم نميخواد ماهي كوچولو غصه بخوره. ميزارم پيش پدر مادرش بمونه. خودم هر هفته ميام باهاشون بازي ميكنم و بهشون غذا ميدم."
مادربزرگ ماهك، اونو بوسيد و ماهك از ماهي ها خداحافظي كرد و بهشون گفت: "زود برميگردم پيشتون." و بعد با مادرش به خونه رفت.
ماهك كوچولو خونه ي مادر بزرگ و پدربزرگش رو خيلي دوست داشت.
خونه ي آنها يك حياط كوچك نقلي داشت با يك حوض كوچك نقلي كه توش سه تا ماهي قرمز كوچولو بود. يه درخت خوشگل هم توي حياط بود كه عصرها سايه اش مي افتاد روي حوض.
ماهك هروقت كه به ديدن پدربزرگ و مادربزرگش مي اومد يك كمي نون خشك برميداشت و ميرفت لب حوض، پاهاشو ميكرد توي حوض و به ماهي ها غذا ميداد.
ماهي ها تند و تند شنا ميكردن و ميومدن دور پاهاي ماهك جمع ميشدن تا غذا بخورن. ماهك هم قلقلكش ميومد و غش غش ميخنديد.
بعضي شب ها هم پدربزرگ فواره رو روشن ميكرد و يه هندونه ي بزرگ مينداخت توي آب تا حسابي خنك بشه.
بعدم با كمك ماهك زيرانداز رو مي آوردن و پهن ميكردن و شام رو اونجا توي حياط، پيش ماهي ها ميخوردن.
ماهك انقدر ماهي كوچولوها رو دوست داشت كه دلش ميخواست هرروز اونها رو ببينه.
بخاطر همينم يك روز كه مادرش صداش زد تا پاهاشو از توي حوض دربياره تا برگردن به خونه ي خودشون، به مادرش گفت: "مامان... ميشه اون ماهي كه از همه كوچيكتره رو با خودمون ببريم خونه و بندازيمش توي تنگ ؟"
مادرش گفت: "ماهك جون اما تنگ خونه ي ما براي اين ماهي ها كوچيكه. ماهي كوچولو دلش ميگيره. تازه دلش براي مادربزرگ هم تنگ ميشه."
اما ماهك شروع كرد به اصرار كردن: "مامان من خودم همش مراقبشم، باهاش حرف ميزنم تا دلش براي مادربزرگ تنگ نشه. مامان... لطفا اجازه بده."
مادربزرگ از توي خونه اومد بيرون و گفت: "ببينم ماهك جون.. تو دوس داري بري توي يه اتاق خيلي كوچيك كه نتوني توش بدوي و بازي كني، بدون پدر و مادرت زندگي كني؟"
ماهك گفت: "معلومه كه نه... من خونه ي خودمون رو دوست دارم. دلم ميخواد پيش مامان و بابام باشم."
مادربزرگ گفت: "آهان... ديدي... پس چجوري دلت مياد اين ماهي كوچولو رو از مامان و باباش جدا كني و ببريش توي يه جاي خيلي كوچيك؟ مگه تو ماهي ها رو دوست نداري؟"
ماهك كمي فكر كرد و گفت: "چرا. من ماهي ها رو خيلي دوست دارم. دلم نميخواد ماهي كوچولو غصه بخوره. ميزارم پيش پدر مادرش بمونه. خودم هر هفته ميام باهاشون بازي ميكنم و بهشون غذا ميدم."
مادربزرگ ماهك، اونو بوسيد و ماهك از ماهي ها خداحافظي كرد و بهشون گفت: "زود برميگردم پيشتون." و بعد با مادرش به خونه رفت.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام